موضوع مورد نظر خود را از قسمت آرشیو موضوعات انتخاب کنید |
فاطمه امان: آنچه می خوانید گفت و گوی عمادالدین باقی، نویسنده و پژوهشگر پیرامون اسلام و حقوق بشر است. این گفت وگو بخشی از كتاب پژوهشگر آمریكایی خانم جوئیس دیویس درباره اسلام و حقوق بشر است.
آیا حقوق بشر یك بحث مدرن و غربی است یا می توان آن را به كشورهای اسلامی هم تعمیم داد
در واقع یك چالش كلی تری وجود دارد كه چند سال پیش هم در سطح مطبوعات و بعضی بحث ها و محافل و كتاب ها مطرح شد و آن این بود كه گروهی در ایران وجود داشت كه بیشتر پیروان اندیشه فردید بودند و معتقد بودند كه غرب یكپارچه شیطانی است. می گفتند غرب جایی است كه بر اساس قوانین ساخته دست بشر اداره می شود و همه چیز آن بر مبنای نفسانیت انسان است و بنابراین یكپارچه شیطانی است. آنها تلاش می كردند برای شرق یك وجهه آسمانی و كاریزمایی بسازند. به این علت قادر به هیچ نوع تبعیضی نبودند. یعنی معتقد بودند نمی شود یك چیز غرب را پذیرفت و یك چیز آن را رد كرد. نكته جالب این بود كه خود آنها در عمل بعضی از ظواهر زندگی غربی را پذیرفته بودند. مثلا سوار هواپیما می شدند، كت و شلوار هم می پوشیدند، اما وقتی بحث دموكراسی و بحث بعضی از جنبه های حقوقی یا حقوق بشری مطرح می شد، متوسل می شدند به اینكه غرب شیطانی است. در مقابل این گروه، گروه دیگری می گفتند نه غرب یك كل واحد است و نه شرق یك كل واحد. اینها می گفتند می توانیم از غرب بخش هایی را بپذیریم كه با فرهنگ خودمان سنخیت دارد.در این زمینه قرائت های مختلف وجود دارد. بعضی ها اعتقاد دارند كه اسلام و حقوق بشر با هم هیچ نزاعی ندارند و می شود این دو را با هم سازش داد و می گویند بشری اگر از جایگاه عقل حركت كند و بشر دیگری از پایگاه وحی حركت كند، اینها سرانجام به یك نقطه می رسند. عده دیگری بیشتر با منطق جامعه شناسانه به آشتی دادن اسلام و حقوق بشر اعتقاد دارند و می گویند حقوق بشر اگر یك پدیده غربی هم باشد، به این دلیل كه اسلام قرن هاست با زندگی مردم در كشورهای اسلامی درآمیخته، به هر حال یك واقعیت موجود است و این گروه ادعای تضاد اسلام و حقوق بشر را به معنای درافتادن با این مردم می دانند و می گویند مردم را به موضع مخالف در مقابل حقوق بشر وامی دارد دسته دوم بیشتر مصلحت گرایانه است. ولی اگر ما این دو تا را صرف نظر از انگیزه هایشان در یك گروه قرار دهیم، به هر حال قائل به وفاق اسلام و حقوق بشر هستند. گروهی دیگر درست در مقابل هستند كه معتقدند این دو گروه از لحاظ بنیادی و ماهوی هیچ سنخیتی با هم ندارند و اصولا شرع و مذهب اسلام اساسش بر تعبد و وحی و آموزه های آسمانی است و حقوق بشر یك پدیده سكولار و محصول دنیای مدرن است و هیچ نسبتی با هم ندارند و اگر شما بخواهید به نوعی سعی كنید ارتباطی میان آن و اسلام پیدا كنید یا سابقه مذهبی برایش پیدا كنید، این موجب تهی كردن حقوق بشر می شود و اصولا هیچ گونه ندایی از آشتی این دو نباید سرداد. چون این ندا به این معنی است كه بخواهیم از حقوق بشر برای كسب آبرو برای مذهب استفاده كنیم و این هم یك دیدگاه مبتنی بر تفكر لائیسیته است.
نظر خود شما...
من باورم این است كه اگر به متون فرهنگی خودمان بازگردیم و توجه داشته باشیم كه حقوق بشر به مفهومی كه امروزه ما شاهد آن هستیم، پایه ها و شالوده هایش كمتر از دو قرن پیش ریخته شده است و البته بعد تكامل پیدا كرده و هسته اصلی حقوق بشر در اومانیسم و اصالت انسان و اینكه كرامت انسان اصل و مبنا قرار می گیرد و مبنای سایر احكام حقوقی هم اصالت انسان است. اگر این را بپذیریم، بعد متون فرهنگی خودمان را مرور كنیم، می بینیم كه به هر حال در این سابقه فرهنگی هم چنین عناصری به صورت جدی وجود داشته اند. مثلا وقتی شما در آثار عرفا نگاه كنید، یكی از ویژگی های برجسته متون عرفانی این است كه نشان دهد كه عرفای ما خیلی در بند ظواهر و اینها نبودند.یك نكته دیگر كه در متون كهن فارسی عرفانی دیده می شود، نگاهی است كه به انسان وجود دارد. آنقدر در این زمینه شواهد وجود دارد كه اتفاقا جایی برای سوءتفاهم باقی نگذاشته است. من فقط اشاره می كنم به اشعار شبستری. عبارت ها و اشعار زیادی در مدح انسان است. در مثنوی آمده است:
جوهراست انسان و چرخ او را عرض
جمله فرع و سایه اند و تو غرض
و اتفاقا ما چه جمله حقوق بشری بهتر از این می توانیم پیدا كنیم.به هر حال در ادبیات ما، در عرفان ما، در آئین اسلام، چنین فهمی و چنین تفكری وجود داشته. اما متاسفانه این فهم عرفانی به یك فهم خیلی محدود تنزل پیدا می كند و همین تنزل هم باعث شد كه این فكر و این اندیشه انسانگرایانه ای كه در گذشته در ادبیات و متون كهن ما وجود داشته، نتواند جوانه بزند و رشد كند و بالنده شود. اگر این اتفاق افتاده بود، یعنی اگر همین اندیشه رشد كرده بود، قطعا ساختار حكومت ها هم در طول این قرن ها اینطور نمی شد.به هر حال هر جا كه اندیشه انسانی و اصالت انسان وجود داشته، این به نوعی منعكس می شود در رفتار اجتماعی و در رفتار فرمانروایان اثر می گذارد و خود را نشان می دهد و اگر این فكر رشد كرده بود . در نتیجه جوامع اسلامی هم در عقب نمی ماندند. به نظر من عقیم ماندن آن تفكری كه در ادبیات سنتی، آثار و نشانه هایش دیده می شود، باعث می شود كه اصلا چیزی به نام حرمت انسان وجود نداشته باشد و همه چیز سیاسی دیده بشود. خوب همین باعث عقب ماندگی كشورهای اسلامی می شد. البته بعضی ها معتقدند كه استعمار عامل عقب نگه داشتن كشورهای جهان از جمله جوامع اسلامی شده، اما من اعتقاد دارم كه عامل اصلی این عقب ماندگی و عامل درونی اش، استبداد بوده و استعمار به استبداد كمك كرده چون استبداد و استعمار به هم احتیاج داشته اند. به هر حال استعمار برای اینكه بتواند بازار این كشورها را داشته باشد و منابع آنها را چپاول كند، نیاز به دولت های اقتدارگرا داشت كه ثبات این قدرت ها و دولت ها و در نتیجه ثبات منافع آنها را حفظ كند. و دولت هم چون به مردم متكی نبود، باید با تكیه به قدرت خارجی روی پای خود می ایستاد و نتیجه اش این شد كه به هر حال كشورهای اسلامی به وضعی دچار شدند كه امروزه می بینیم.
رابطه مذهب و حقوق بشر به چه صورت است
آنچه كه ما در مورد رابطه حقوق بشر با اندیشه اسلامی می گوییم، محدود به كشورهای اسلامی و جهان اسلام نیست. شما در غرب هم می بینید كه بسیاری از متفكران به ریشه های تفكر حقوق بشر در آئین مسیحیت اشاره می كنند و اینكه اصلا این روحانیان نوگرای مسیحی به خصوص عرفای مسیحی بودند كه زمینه های فكر حقوق بشر را ساختند. در عین حال اعلامیه جهانی حقوق بشر و اسناد حقوق بشر در مورد مذهب و ارتباط تاثیر مذهب در منظومه حقوق بشر ساكتند. این سكوت در حالی اتفاق می افتد كه پایه گذاران حقوق بشر و بسیاری از متفكرین و فیلسوفان غربی كه در زمینه حقوق بشر نظریه پردازی كردند، از نقش دین در پیدایش ایده حقوق بشر بسیار سخن گفته اند و اینكه بسیاری از مدافعان حقوق بشر و نظریه پردازانشان اساسا شخصیت های مذهبی بوده اند. ولی خوب، به هر حال این جنبه اش در اعلامیه و در اسنادش مسكوت است. شاید می خواستند بحث های مناقشه برانگیز را وارد این اسناد نكنند و شاید هم به دلیل اینكه در آن زمان اصلا شرایط جهانی به گونه ای بود كه نیمی از قدرت جهان در دست دولت های كمونیستی بود كه ضدمذهب بودند. در غرب هم به هر حال دولت هایی كه مبتنی بر لائیسیته بودند، وجود داشتند و چون اكثر دولت ها به نوعی غیرمذهبی بودند، شاید این هم یكی از عواملش بوده. ولی این سكوت به این معناست كه نفیا و اثباتا در این زمینه چیزی نگفتند ولی این باعث نمی شود كه ما آن تاریخ را ملاحظه نكنیم كه چه در غرب و چه در شرق به هر حال این اندیشه در مذاهب وجود داشته. مذاهب هم همیشه به هر حال چه در مسیحیت و چه در اسلام، قرائت ها و گرایش ها و فرقه های مختلفی بودند.بعضی ها اهل تسامح و مدارا بودند. بعضی از محققان و مستشرقان اساسا نظریه شان این است كه راز گسترش اولیه اسلام كه توانست در مدت كوتاهی بخش عظیمی از جهان را به تسخیر درآورد همین تسامح و تساهل بود و این مدارا و نرم خویی كه در برابر ادیان و مذاهب و مرام ها و مسلك های مختلف و حتی در برابر مشركین داشت، دلیل این جذابیت و گسترش آن بوده. خوب مگر حقوق بشر چیزی جز این نرم خویی و مدارا و تسامح و تساهل است از قضا همین محققین معتقدند كه آنچه باعث توقف گسترش اسلام شد، این بود كه تعصب مذهبی و جمود به تدریج جای تساهل مذهبی را گرفت.
آیا می شود حقوق بشر را در كشورهای اسلامی ترویج كرد با توجه به سنت ها و یا كنار گذاشتن آنها
پاسخ به این پرسش مستلزم این است كه ما تكلیفمان را با یك بحث بنیادی تر روشن كنیم. آن هم بحث رابطه سنت و مدرنیته است. الآن به طور مشخص می شود گفت دو نگاه وجود دارد. یكی این است كه مدرنیته از زمانی آغاز می شود كه در جایی سنت به پایان رسیده و در واقع در یك جایی جامعه بشری در مسیر تحول خودش با سنت وداع می كند. از وقتی با سنت وداع می كند، می تواند پا به عصر مدرنیته بگذارد و قائلند به گسست میان سنت و مدرنیته.نگاه دیگر این است كه مدرنیته در امتداد سنت است. نمی شود با نادیده گرفتن سنت، مدرنیته را پذیرفت و اتفاقا تجربه جوامع بشری هم نشان می دهد كه آنهایی كه مدرنیته را در امتداد سنت پذیرفتند، مدرنیته شان بادوام تر و كم بحران تر بوده است. به عبارت دیگر اینها كسانی بودند كه با سنت و بازتفسیر آن و با به كارگیری عناصر مثبتی كه در تاریخ و فرهنگ خودشان بود و با سازگار كردن آن با حقوق بشر توانستند برای مدرنیته یا برای مفهوم حقوق بشر، رگ و ریشه های عمیقی ایجاد كنند و اینها در جامعه راحت تر پذیرفته بشوند و درونی بشوند و به این ترتیب با فرهنگ و سنت آن جامعه آمیخته شوند و مردم هم راحت تر آن را همراهی بكنند. به هر حال این دو نظریه است كه ما هر كدام از آنها را كه انتخاب كنیم، لوازم و نتایج گسترده ای را به دنبال دارد.من در واقع مبنای نظر خودم، نظر دوم است. یعنی كه بیشتر با ارجاع و استناد به تجربه كشورهای اروپایی و مقایسه آنها به این نتیجه می رسم كه مدرنیته ای كه بتواند یك پایگاهی در سنت برای خودش پیدا كند، ماندگارتر است و در جامعه وسیع تر پذیرفته می شود. حالا بعضی ها حقوق بشر را رهاورد تجدد خواندند. با وجود اینكه در سنت ما ریشه های باستانی برای حقوق بشر وجود دارد، اما هیچ اشاره ای به این نمی كنند. اگر فرض كنید قرار باشد كه ما بگوییم حقوق بشر یك پدیده مدرن و غربی است و آن هم به چه دلیل به دلیل اینكه برای اولین بار در اعلامیه حقوق بشر و شهروند فرانسه مطرح شد، بعد در آمریكا، انگلیس و كشورهای مختلف اعلامیه های حقوق بشر منتشر شد، اگر ما به استناد این بگوییم حقوق بشر غربی است، درست مثل این است كه كسانی هم پیدا می شدند و می گفتند این طور نیست، به استناد الواح و كتیبه های بازمانده از دوره های شاهنشاهی كوروش كه حتی بعضی از غربی ها هم به استناد همان كتیبه ها می گفتند كه اولین اعلامیه حقوق بشر در جهان، توسط كوروش صادر شده است و حتی اخیرا هم در سمیناری در سازمان ملل متحد همین حرف مطرح شده است. به هر حال بسیاری از متفكرین غربی هم همین را گفته اند، درست مثل این است كه ما هم بگوییم كه چون اولین بار آموزه های حقوق بشری در آئین فرمانروایی كوروش و بعد هم داریوش و وصیت نامه معروفش دیده شده، پس بنابراین حقوق بشر اصلا یك پدیده شرقی است و غربی ها آن را ربوده اند. خوب این نگاه هم نگاه غلطی است. آن نگاه حقوق بشر را غربی می داند و بعد سعی می كند با یك دوبن گری، گسست كاذب غرب و شرق یعنی غرب و شرق جغرافیایی را تعمیم بدهد به امور فرهنگی كه امور فرهنگی یك مقداری آمیزشی هستند. یعنی در یك دورانی غرب بر شرق تاثیر داشته و در دوران دیگر شرق بر غرب و متفكرینی مثل ویل دورانت به طور مفصل در باره تاثیرات فرهنگی دنیای اسلام و شرق بر غرب و اروپا و بر وقوع رنسانس سخن گفته و اینكه به اصطلاح تفكر تجربی از جهان اسلام بر اثر جنگ های صلیبی و پیشرفت مسلمین به آنجا منتقل شده است این را بعضی از محققین غربی گفته اند. خوب این نشان می دهد كه به هر حال عالم فرهنگ، عالم آمیزش و تعامل و تائیر و تائر متقابل بوده و نمی شود همان جوری به فرهنگ نگاه كرد كه ما به عالم جغرافیایی نگاه می كنیم...این دو با هم مخلوط نمی شوند. بعضی ها در اینجا در واقع مغالطه می كنند و این غرب و شرق جغرافیایی را مطلق می كنند و یك دوییت و دوگانگی كاذبی برایش ایجاد می كنند و بعد هم این را تعمیم می دهند به همه بحث های سنت و مدرنیته و حقوق بشر و نتیجه می گیرند این محصول غرب است. در مورد امور ماشینی و امور فیزیكی می توانید اینگونه داوری بكنید چون سیالند، ذهنی اند، نرم افزاری اند. اما نمی توانید حقوق بشر را هم همین گونه محصول غرب بدانید. مثل این است كه فرض كنید چون در نهج البلاغه عبارت هایی پیدا می شود كه شبیه مدرن ترین نظریه های فیلسوف های امروزی است، پس بیاییم و استناد بكنیم به این علایم و بگوییم حقوق بشر شرقی بوده. یا به خاطر كتیبه های كوروش بگوییم حقوق بشر شرقی بوده. به نظر من شرقی یا غربی كردن حقوق بشر یك دام و یك مغالطه است. و دوم اینكه اساس دیدگاه من بر این است كه ما نمی توانیم از طریق گسست كامل از سنت به مدرنیته دست یابیم و اگر هم بدین ترتیب به آن دست یابیم، یك مدرنیته بحران زا خواهد بود و خودش به یك بحران تبدیل می شود.
فاطمه امان: بخش اول گفت وگو با عمادالدین باقی كه ترجمه شده از یكی از وب سایت های انگلیسی زبان بود یكشنبه ۵ شهریور چاپ شد، بخش پایانی این گفت وگو را كه در كتاب محقق آمریكایی خانم جوئیس دیویس منتشر خواهد شد، می خوانید.
شما می گویید تا آنجا با مدرنیته موافقید كه بتوان آن را با سنت تطبیق داد، یا برعكس
آن چیزی كه مد نظر من قرار دارد این است كه ما باید در واقع یك موضع نقادانه داشته باشیم. اولا ما هنگامی كه از مذهب حرف می زنیم، در واقع از فهم انسان از دین سخن می گوییم. فهم انسان از دین مثل فهم انسان از جامعه و طبیعت است. حقوق بشر هم یكی از این فهم ها است. بنابراین گاهی همسنگ می شوند. وقتی كه همسنگ می شوند بایستی نگاه ما نگاه یك كنشگر خلاق و نقاد باشد به این معنی كه نگاه ما در مورد هر دو نقد و پالایش باشد. سنت را نباید حذف كرد. به هر حال سنت یك میراثی است كه ذره ذره در طول قرن ها بر هم انباشته شده، آزمون و خطاهایی عظیم را پشت سر گذاشته و عناصر محكم و ماندگاری در آن وجود دارد. نباید سنت را تخطئه كرد، بلكه باید آن را پالایش و بازتفسیر كرد. همین كار را باید با مفاهیم مدرن انجام داد، برای مثال شما یك نگاهی به تاریخچه بحث حقوق بشر بیندازید. اگر قرار بود كه حقوق بشر از وقتی كه ظاهر شد، مثل همین طور با آن رفتار كنیم، خوب حقوق بشر هم تكامل پیدا نمی كرد. اما حقوق بشر به این دلیل تكامل یافت كه در معرض نقادی و پالایش بود. مثلا نسل اول حقوق بشر كاملا مبتنی بر لیبرالیسم فردگرایانه بود ولی با چالش هایی كه به وجود آمد و انتقادات گسترده ای كه مطرح گردید و مبنای لیبرالیستی آن به ویژه از طرف سوسیالیست ها و ماركسیست ها مورد نقد قرار گرفت شما شاهد ظهور نسل سوم حقوق بشر هستید كه نسل سوم حقوق بشر تحت تاثیر آموزه های لیبرالیستی هست ولی به طور كامل بر مبنای نظریه های فردگرایانه لیبرالیستی نیست. مثلا حق بر توسعه و خیلی از حقوقی كه در نسل سوم حقوق بشر مطرح می شود، كاملا جنبه اجتماعی دارد و فردی نیست. سیر تحول حقوق بشر را كه مشاهده می كنید در می یابید كه حقوق بشر هم نواقصی داشته كه این نواقص مورد بحث و نقد قرار گرفته و این نقدها باعث شده كه تكمیل شود، تكامل پیدا كند و حتی در مواردی مبانی آن هم به چالش كشیده شده است. مثلا اینكه مبنای حقوق بشر در ابتدا حقوق طبیعی بود و خیلی ها هم گفتند كه حقوق بشر در زمره حقوق طبیعی است كه حقوق ذاتی محسوب می شود و فطری است. اما بعدا خیلی از فیلسوفان این نكته را نقد كردند. بعضی ها مبنای حقوق بشر را قبول دارند ولی صورت بندی، محتوا و عبارت هایش را قبول ندارند و می گویند اینها تامین كننده مبنا نیست. بعضی ها آن مبنا را قبول ندارند اما صورت بندی و ظاهر آن را قبول دارند و بعضی ها هر دو آن را قبول ندارند.
یكی از ایرادهایی كه شما به بعضی از روشنفكران گرفته اید این است كه چرا از ادبیاتی استفاده می كنید كه باعث برانگیختن جامعه مذهبی بشود و روحانیون در برابرش چنین واكنشی نشان دهند و احساس خطر كنند و فكر كنند كسانی می خواهند بساط دین را جمع كنند. می گویید بعضی از بحث های حقوق بشر ریشه و سابقه در فرهنگ خود ما و در متون مذهبی دارند و می گویید چرا ارجاع ندهیم به این متون كه مقاومتی ایجاد نشود یعنی چرا ما همین حرف های معقول را به نوعی مطرح نكنیم كه باعث مخالفت نشود و بعد برای توضیح اینكه حقوق بشر با دین مغایرتی ندارد، می گویید بعضی از این مباحث بیش از هزار سال است در كتب فقه وجود دارد. در این مورد توضیح بدهید.
هزار سال پیش تا الان در كتب اصول فقه ما نظریه ای به عنوان اولین بحث و در واقع یك مقدمه و مبنایی برای كل اصول فقه مطرح می شود آن هم این است كه احكام شرع دو دسته اند: احكام ظاهری و احكام واقعی. احكام واقعی احكامی هستند كه در لوح محفوظ است. یعنی همان حكمی است كه خداوند داده و غرض شارع بوده است.
حكم ظاهری عبارت است از اجتهاد علما. می گویند علما كوشش می كنند آن حكم واقعی را بفهمند. وقتی آیه قرآن را می خوانند می گویند كه حكم شارع این بوده است اما معنایش این نیست كه ما حتما غرض شارع را فهمیده ایم. شاید آن چیزی كه ما فهمیده ایم، غرض شارع نبوده باشد. غرض شارع یا حكم واقعی در دسترس ما نیست، این همان چیزی است كه ما به آن می گوییم دین. فهم دینی، به قول علما این همان چیزی است كه به آن احكام ظاهری یعنی اجتهاد علما گفته می شود. اساسا دلیل اینكه شیعه ها معروفند به مصوبه و اهل سنت معروفند به مخطئه این است كه شیعه ها در همین اصول فقه می گویند «آن فقیهی كه كوشش می كند حكم شارع و حكم واقعی را بفهمد و اجتهاد می كند، اگر مصیب بود، یعنی اجتهاد و فهمش، اصابت به آن حكم واقعی پیدا كرد و مطابق آن حكم واقعی بود، دو اجر می برد. اما ممكن است یك فقیهی زحمت بكشد اجتهاد كند، آیه قرآن را بخواند و بگوید این حكم شارع است اما اشتباه بكند، یعنی اصلا حكم شارع و غرض شارع این نبوده كه این فرد می گوید. در این صورت این فرد یك اجر می برد. چرا چون سعی خودش را كرده كوشش خود را كرده كه بفهمد، اما اشتباه فهمیده. بنابراین می بینید كه قرن هاست در اصول فقه این بحث حكم واقعی و حكم ظاهری وجود دارد. حكم واقعی همان است كه به آن دین می گویند و حكم ظاهری آن چیزی است كه به آن می گویند اجتهاد علما یا فهم ما از دین، كه ممكن است این فهم ما از دین مطابق با خود دین و حكم واقعی باشد و ممكن است نباشد. آنچه در میان ما انسان ها به عنوان دین جریان دارد در حقیقت همان احكام ظاهری و به عبارت دیگر فهم و اجتهاد ما از دین است.
من معتقدم كه بعضی افراد به گونه ای مسائل را مطرح می كنند كه حتی فقهایی كه خودشان سال ها است دارند همان مسئله را تدریس می كنند و هزار سال است كه در متون موجود است، به مخالفت با آن برمی انگیزند. یعنی باعث ایجاد سوءتفاهم می شوند. عین بحثی كه من الان در مورد سنت و مدرنیته و حقوق بشر دارم این است كه بعضی وقت ها به جای آنكه نشان دهیم چیزی كه از آن دفاع می كنیم با مذهبی كه شما به آن معتقدید تضادی ندارد، و به جای آنكه تلاش كنیم بگوییم اگر نزاعی وجود دارد قابل حل است، به بحران می افزاییم.
شما می گویید افراطی های همه مذاهب و فرقه ها در جایی با هم تلاقی می كنند.
بعضی وقت ها دفاع افراد و ادبیاتی كه به كار می گیرند، خود باعث سوءتفاهم می شود. بعضی ها از مفاهیم مدرن با زبانی دفاع می كنند كه خیلی از مذهبی ها كه در اصل و در محتوا آن را قبول دارند نمی دانند كه این همان چیزی است كه خودشان هم قبول دارند و در نتیجه به واكنش می افتند. چون آنها سعی می كنند از این مفاهیم مدرن به گونه ای حرف بزنند كه گویی مفاهیم مدرن هیچ جایی برای مذهب و عقاید آنها باقی نگذاشته. یعنی چنان به مدرنیته اصالت می دهند كه گویی همان رفتاری كه نیروهای مقابل اینها با مذهب دارند، اینها با مدرنیته دارند. یعنی اینها در واقع یك مذهب جدیدی را علم می كنند و اصالت را به بعضی از مفاهیم مدرن می دهند. چنان اصالت می دهند كه انگار این یك امر مقدس لایتغیر، غیرقابل تفسیر و كاملا تخلف ناپذیر است. این فهم را صد سال پیش هم مدافعان حقوق بشر داشتند. آن موقع مخالفان می گفتند فقط بایستی اصالت را به حقوق بشر داد و هر چیز را كه با آن موافق باشد باید پذیرفت و هر چیزی كه موافق آن نبود را باید رد كرد. در آن موقع این افراد فكر نمی كردند كه صدسال بعد از خودشان، حقوق بشر دستخوش چه تحولات و دگردیسی هایی می شود و چقدر تكامل پیدا می كند. آنها یك رفتار ایدئولوژیك می كردند. تبدیل حقوق بشر به ایدئولوژی خطرناك است. منظورم از ایدئولوژی این است كه آن را تبدیل كنیم به اصول ثابت لایتغیر و مقدس و غیرقابل نقد. البته حوزه ایمانیات كه جنبه كاملا فردی ولی آثار اجتماعی دارد در معرض این نقدها قرار نمی گیرد فرض امور مقدس زیانی را متوجه دیگران نمی سازد ولی در حوزه معقولات و اجتماعیات نمی توان قائل به امر مقدس غیرقابل نقد شد.
چیزی كه باعث می شود نیروهای افراطی همیشه در یك نقطه به هم برسند، همین است. اینكه در دو موضع متضاد قرار دارند یكی موضع دینی و دیگری موضع ضد دین. اما در یك چیز مشتركند و آن هم اصل جزمیت است. چون هر دو دچار جزمیت و دگماتیسم می شوند، هر دو نگاهشان ایدئولوژیكی است. در نتیجه در یك نقطه به هم می رسند.
نگاه القاعده به مذهب، نگاهی است كه می گوید برای دفاع از اسلام می شود كشت و در نتیجه جنایت می كند. در مقابل آنها افراد زیادی داریم كه نظریه پردازی می كنند كه برای دفاع از دموكراسی می توان كشت. یعنی تنها جایی كه ما مجوز كشتن داریم، دفاع از دموكراسی است.
شاید عادلانه نباشد كه هر دو را در یك حد بگیریم. واقعیت این است كه اتفاق نمی افتد كه گفته شود به خاطر دفاع از دموكراسی باید كشت.
در عراق اتفاقاتی كه می افتد چیست و چه توجیهی دارد. واقعیت این است كه لشكركشی شده، عده زیادی كشته شده اند یا كسانی در جنگ كشته می شوند. مطالعات انجام شده درباره جنگ ها نشان می دهد كه ۷۵درصد كشته شدگان جنگ ها را غیرنظامیان تشكیل می دهند. بسیاری از كسانی كه در عراق كشته شدند نیز ربطی به جنگ نداشتند. توجیه جنگ عراق همواره این بوده كه ما این كار را برای برقراری دموكراسی انجام می دهیم. حال اگر بخواهیم قضیه را منصفانه تر ببینیم، شاید بتوانیم در افراط هایی كه بین موافقین و مخالفین در جهات دیگری می شودبپردازیم. دو گروه داعیه تضاد دین و دموكراسی را دارند. به طور عام چه در غرب و چه در شرق در كشورهای اسلامی این تبدیل می شود به داعیه تضاد اسلام و حقوق بشر. یك عده از موضع دفاع از اسلام می خواهند حقوق بشر را از میدان خارج كنند و اصالت را می خواهند بدهند به فهم خودشان از اسلام. منتها اشكال در این است كه فهم خود را از اسلام، اسلام قلمداد می كنند.گروه دوم می خواهند اسلام را به نفع حقوق بشر از دور خارج كنند. نتیجه هر دو یكی می شود به این دلیل كه گروهی كه از موضع ضد دینی از «تضاد میان دین و حقوق بشر» دفاع می كنند می خواهند بگویند دوره دین به سر آمده. اینها بدون آنكه خودشان بخواهند آب به آسیاب همان كسانی می ریزند كه از موضع مذهبی می گویند اسلام و حقوق بشر در تضادند. من نمی گویم لائیك ها تبلیغ ضد دینی می كنند و می خواهند به جنگ دین بروند. اما من می گویم نفس طرح این تضاد، یعنی ایجاد نگرانی در كسانی كه معتقد به مذهب هستند. یعنی این افراد احساس می كنند كه خب وقتی خود مدافعان حقوق بشر می گویند آن چیزی كه ما از آن دفاع می كنیم با دین تضاد دارد، پس پیشرفت حقوق بشر یعنی سلب دین. به عقیده من نفس طرح این تضاد، یك چنین تبعاتی دارد و چنین القایی می كند. به خصوص اینكه درست در جبهه مقابل، كسانی كه می خواهند از موضع نقیض اینها از تضاد اسلام و حقوق بشر حرف بزنند، از این حرف بهره برداری می كنند. یعنی گروهی كه از موضع سنت گرایی و ارتجاع منظورم نفی حقوق بشر است حرف می زنند، استناد می كنند به همین حرف. می گویند ببینید خود مدافعین حقوق بشر هم می گویند كه این تضاد وجود دارد، پس چرا شما سعی می كنید بگویید وجود ندارد. بعد سعی می كنند احساسات و عواطف توده های مذهبی را بر علیه حقوق بشر بسیج كنند. بعضی ها آگاهانه و عالمانه این كار را می كنند، در واقع با هدف سیاسی چون وقتی كه حقوق بشر توسعه پیدا كند، پایگاه قدرت سیاسی یا پایگاه قدرت اقتصادی نیروهای خاصی ضعیف می شود. بنابراین با اهداف سیاسی سعی می كنند با طرح این تضاد، عواطف را بسیج كنند علیه حقوق بشر. ولو اینكه لائیك ها خیلی خردمندانه بخواهند برخورد كنند و بگویند ما فقط داریم بحث نظری می كنیم، اما این بهره برداری از آن می شود. اتفاقی كه می افتد این است كه فرض كنید در جامعه از ۷۰ میلیون نفر مردم ایران اگر گفته شود پیشرفت حقوق بشر معنایش این است كه می خواهند دین شما را از شما بگیرند، در برابر آن مقاومت می شود. چرا باید چنین مقاومتی در برابر پروژه دموكراسی و حقوق بشر ایجاد كنیم و مردم را علیه آن بسیج كنیم آنها را نگران كنیم اینها نتایج ایجاد ترس از دموكراسی و حقوق بشر در اقشاری از جامعه و متنفذین آن است. در واقع می خواهم بگویم هر دو به یك نتیجه می رسند. هر دو باعث ایجاد مقاومت در برابر پیشرفت حقوق بشر می شوند.
http://www.sharghnewspaper.com/850607/html/humanright.htm
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|
![]() |